به یادت
به یادت قصه هاخوانم
خودم قدر تو را دانم
گلی،زیبای بی پایان
به پایت اشک افشانم
نه اشک غم ،که بَل شادی
برای عزّ و ٱزادی
خروشانی به سان رود
صدایت خوش چنان داوود
پریشانم زهجرانت
شوم در امر و فرمانت
به دستانم صفایی ده
به چشمانم جلایی ده
که بینم طاق ابرویت
ببوسم هم کنم بویت
زدی زنجیر بر پایم
نگه بر زیر وبالایم
تو افکنده زشوق وشور
شدم من از منیّت دور
نشستی خوب در جانم
کنون بر سفره مهمانم
به خوانت بنده بنشستم
فدایی می کنم دستم
که تا کامت نکو گردد
جهان بر صورتت خندد
✍️فریدباقری کریانی
🧞بداهه
#📚🎍🍒_کریان_آزاد_نوین_هجاهای_ناهمسان


