شانه
هم برای هق هق مردانه ات من شانه ام
هم برای آه ِ سوز سینه ات پر وانه ام
دور باطل می زنم هر دم در این رقص خیال
آن چنان گم گشته ام از خویش هم بیگانه ام
ماهی تنگم که او را نیست از دریا نصیب
رهرو راهی خطیرم در پی افسانه ام
قایقم در هم شکست از صولت موج بلا
غم چنان سر ریز گشته پر شده پیمانه ام
ساحل آرامشم افسون چشمان تو بود
چشم در راه توام بر آستان خانه ام


