قطره ی حیران
قطره ای حیرانم از در یا کنار افتاده ام
شبنم سر دی که از چشم بهار افتاده ام
لحظه هایم بی تو این جا بوی غربت می دهند
بی تو از هستی جدا در شام تار افتاده ام
باغبانم دلخوشم با بوی خاک و عطرگل
گاهی از خوف خزان در اضطرار افتاده ام
محنتی بیتوته کرده بی تو در کنج دلم
مثل آن معشوقه ای کز چشم یار افتاده ام
عاقبت فصل خزان عمر ِمن هم می رسد
آید آن هنگام که در احتضار افتاده ام


