حضرت ایران
«حضرتِ ایران»
دلم می سوزد از داغِ بزرگت حضرتِ ایران
خدایم خانهٔ ظلمِ ستمگر را کند ویران
غمین و دلشکسته می نویسم از شهیدانت
قلم می لغزد از دستم،امان از دیدهِ گریان
فدایت جانمن، ایرانِمن،خاکت چه گلگون است
ز خونِ سرخِ مردانت ،گل لاله ،شده حیران
غمی که بر جگر داری،بیا با من تو قسمت کن
بیا با یاریِ هم بگذریم از ورطه ی طوفان
تو ایرانم سلیمانی ،تو مَهدِ شیر مردانی
بیا تا بٍشْکنیم از اَهرِمن پشت و سرِ دیوان
ستم ها دیده ای از یورشِ چنگیز واسکندر
ز پا افتاد آرش ها،تو باشی زنده در میدان
شغادِ نابرادر می کَنَد چاهِ برادر کُش
فدایت گشته می دانم هزاران رستمِ دَسْتان
غمت را پاک کن از دل،دوباره سبز خواهی شد
فراری میشود کفتار، اگر نعره زند شیران
تو را ای «مامِ میهن» تا ابد آباد می خواهم
نگه دارت بُود یزدان،هوادارت بُود قرآن
تو را دیگر نمی خواهم ببینم خسته و غمگین
خدایت خانهٔ ظلمِ ستمگر را کند ویران
#مجیدکرمی_زرندی


