نگاه یار
نگاهِ یار
ویران نموده نازِ نگاهت مجالِ ما
بر هم زدی به عشوهٔ مستانهِ حالِ ما
بر عاشقی که گشته اسیرت،ستم نکن
چون آمده وصالِ تو جانا به فالِ ما
چون آهوان دشتِ خُتن ،ناز و دلبری
ای نازنین ،فدای تو هم جان و مالِ ما
ای دلبری که دلبری و دل نمی دهی
از آسمان بیا و نِشین ،در خیالِ ما
بودم به شهر عشق،عقابی خدای کِبر
بستی به یک نگه صنما،دست و بالِ ما
یک شب میانِ عقل و دلم ،گفتگو گرفت
دل خسته شد ز شِکوِه و از قیل و قالِ ما
گفت عاشقم به عقل و به حالم ،کمی گریست
گفتا به صبر میرسد این عشقِ کالِ ما
#مجیدکرمی_زرندی


