حبیبِ دل
نمی خواهم ببیند غیر من کَسْ رویِ ماهت را
نمی خواهم بیارایی لبانِ بوسه خواهت را
مزن شانهِ به موهایت،نیفشان بر سرِ شانه
برای بردنِ این دل ،نرنجانی سپاهت را
نخورده می چنان مستم من از جامِ دو چشمانت
فغان از آن زمانی که ، بگردانی نگاهت را
تبسم میکنی روح از تنم پَر می کِشَد جانا
چه میشد میشنیدم خنده های قاه قاهت را
شبِ تارِ جدایی را به لطفِ وصل روشن کن
نگیر از من حبیبِ دل، تو گرمای پناهت را
#مجیدکرمی_زرندی


