کویر امید
مننشستم در بیایان
راه را گمکرده ام
روبرویم آسمان با رنگتیره
پشت سر کوه غم است
باد مخالف خاک این صحرا ، هر دم به چشمم می زند
باران رحمت پس کجاس
ابر خوشبختی چرا گم کرده راه
ترس خاروخاشاک این بیابان به کنار
با پای خسته و پیاده چه کنم
شن های این صحرا مرا آزرده اند
جمعشان جمع است ولی ، دنبال یک قربانی اند
ای شن بسوزان، کف این پای بی جان مرا
خورشید تلافی کن نامهربانی های مرا
این تن سزاوار آتش است
آرزویم قطره آبیست بر گلوی خشک من
چشمه ی نور امید
دیگر در این بیابان هیچ نیست
یک به یک خشکیده اند
گر بشینم در بیابان عاقبت من مرده ام
گر روم با پای خسته ،هم تشنه ام، هم مرده ام
ترک این پای خسته با لب تشنه باهم رقابت می کنند
ترس مردن، ترس ماندن باهم رفاقت می کنند
چه کس دیده در بیابان رنگین کمان؟
چه کس دیده رود روان در کویر ؟
می بینم از دور رودی
پر از وسوسه زندگی
پر از وعده زندگی
می شوم نزدیک
درگیر می شوند لب و چشمانم
که چرا
ترکپاهایم خود رودیست پر از خون
که می شوید غم خاک بیابان را
چه خبر است در این صحرای آتش و خون
کجاست پرنده امید
آسمان و خورشید و شن و طوفان
گویا همه در نماندن من هم قسم شده اند
از دور آبادی می بینم
نزدیک که شدم چیزی جز ویرانی نیست
گرمای تقاص خورشید چه می گوید
آتش حرصت از دنیا را، بر سر بیابان نریز
بر پیشانی منآبشاری پر از ترس غربت و درد جاریست
خیس است تمام وجودم بدون لطف باران
تن من دو دل است که عرق تنش سرد است یا گرم
و من میگویم اینبار به سراغت آمده است هردو
یک نفر اینجاست که منتظر دارد
فکر فرار از نیمه خودش به نیمه دیگرش دارد
کاش بدانیم قدر درخت و سایه اش را
کاش دنبال چتر نگردیم زیر باران
و کاش جنگل را بیابان نکنیم
در دل کویر بی پایان زندگی
گاهی نسیمی از امید می وزد
و جوانه ای از عشق
در دل خسته ترین خاک ها سر برمی آورد
فقط منجی توان نجاتم را دارد
دستم را بگیر
گر نگیری، این کویر آخر مرا خواهد بلعید…
خدای من
منجی من
کویر امید


