نبض احساس
شنیدم صدای قلبم را
حس خستگی خاصی بود در صدایش
بهش گفتم
ای رفیق خسته
تا کی حساب کنم روی رفاقتت
جواب داد:
من تا کی حساب کنم روی صداقتت
چه جوابش می دادم
می تپد صبح و شب او به عشق من
از من هیچ چیز نمیخواهد…
فقط میخواهد سفیدی
روراستی
سیاهش نکنم
نا امیدش نکنم
او که ذاتا سفید است و بی کلک
ناامید می شود از مردمان این فلک
اگر بشکند روزی از بی وفایی
مراقب باش
دیگر نشود مثل روز نخست
نیست در ذاتش قضاوت
ندارد رقابت
تا دلت بخواهد می کند رفاقت
بی انتظار سخاوت
بی خواب و بی استراحت
قدرش را بدان
رگش را در مسیر رفاقت میگذارد در گرو
نبضش را وثیقه جانت می کند….
می دهد پای معشوق ،جان
حتی اگر ناامیدش کنی
از باز کردن چشمانت
می زند نبضش باز
تا اینکه دق می کند از نبودنت
ای تن…
ای معشوق…
و می گوید
اگر روزی ایستادم،
بدان از بی وفایی تو بود…
وگرنه…
من تا آخرین تبش،
عاشق همیشگی تو می مانم…
قلبت


