چشم هایت
چشم
چشم هایت
امان از چشم های بی دروغ
آن نگاه بی دروغ
گاه در وقتش پر غرور
امان
امان از محبت های بی منت
رفاقت های بی عادت
باهم بودن های بی غفلت
امان
تو چرا می مانی؟
تو چرا می سوزی؟
تو چرا از بغل یاس عبور می کنی و به تماشای علفی زرد عادت داری؟
من اگر می مانم
من اگر می بویم
من اگر می اندیشم
به همه خوبی و زیبائیهایت
چون که من میدانم
علفی زرد کنار گل زیبای بهار جوان خواهد شد
این همان است که این دل می گفت
نه طرف دار غم
نه طرف دار شادی
یک نفس از نفس یار برایم بس بود
تو چه می دانی
گاهی این دل هوس لحظه دیدار تو را می جوید
گاهی این چشم
لحظه دیدار تو برایش ممکن نیست
ومنی می مانم و آن لحظه حسرت
و تویی می مانی و آن لحظه غفلت
امان
امان از فرصت های سوخته
از راه های نرفته
از صحبت های نگفته
زمان
زمان منتظر نمی ماند
و ما می مانیم و حسرت
حسرت لحظه باهم بودن
در کنارت زیر باران ماندن
در پائیز
چه قشنگ است
نه به زیبائی تو
من تو را می بینم
من تو را می بویم
وقتی چشم هایم بستست
وقتی پاهایم خستست
وقتی این دل وابستست
عاشقی پیوستست
عاشق دل خستم
تا ابد دل بستم
با تو من سرمستم
در کنارت من بمانم
در کنارم تو بمان


