هزار آغوش در سینه من است تو اگر بیایی
مبادا سینه ام را به آغوش دیگری بیارایی
گرمی تن خسته من، زآغوش باز تو بود
اگر آیی به آغوشم آن دم تو شفایی
خم گشته و بیمار تن و جانم زفراغت
برقامت خم گشته این مرد تو عصایی
از حال و هوای دل دیوانه من هیچ ندانی
برحال و هوای دل گمگشته من تو صفایی
حرمت آغوش فقط عاشق و معشوق بدانند
آن لحظه که در آغوش بمانی بی شک تو خدایی
اگر یک روز بیاید که من ماه تو باشم
آن روز اگر ماه بمانم، قطعا تو سمایی
عطر آغوش تو ناگه، دنیا را بهم ریخت
گل زیبای بهشتی، ای گل تو عطایی
آغوش به جز سینه معشوق دگرهیچ ندانم
بر پیکرعریان و تن خسته من تو ردایی


