به یادزمستان سی سال پیش
که رفتی به دنبال رویای خویش
برو چکمه ی آبی ات را بپوش
نشد بازدمپایی ات را بپوش
کلاه سفیدی بکش بر سرت
به دور از نگاه پدر مادرت
بیا تاسرِ کوچه ،برف آمده
دلم خون شده تابه حرف آمده
کسی نیست دیگر مزاحم شود
بترسَد از آن، دخترش گم شود
پدر مُرد و مادر زمین گیر شد
تو برگشتی اینجا ولی دیر شد
من و تو به یکباره بالغ شدیم
سر کوچه ی اول عاشق شدیم
ته کوچه بد جور بن بست بود
قضاو قدر با تو هم دست بود
درآن بهمنِ سرد هفتادو هشت
یکی جای (بهمن)کنارت نشست
تو رفتی به دنبال گل چیدنت
لباسِ سفیدِ عروسی تنت
و من ماندم و آدمِ برفی ام
غزل گفتن و اوج پرحرفی ام
ته اش آدم برفی ام آب شد
به جایش غزل های من ناب شد
زمستان گذشت و نیامد بهار
بهمن جعفری
زنجان


