بردار واز این شهر ببر پیرهنت را
در جای دگر عرضه بکن بوی تنت را
ای یوسف زیبا رُخِ عصرِخفقانم
وحی آمده با تیر ببندم دهنت را
ما،درصددِ طرحِ براندازیِ عشقیم
از یاد ببر قصه ی عاشق شدنت را
عاقل شده این بارزلیخای زمانه
دیگر نَکَنَد جامه ی سبزِ بدنت را
پیغمبرگم گشته ی تاریخ گذشته
تکرار نکن خاطره های کهنت را
تقدیر چنین بود که تا آخر عمرت
پیدا نکنی نام و نشانِ وطنت را
این چاه برای من وتو آخرخط است
باید ته این چاه بپوشی کفنت را


