#جنگ
بچّه بودم که در اوایل جنگ
پدرم دست بُرد سمتِ تفنگ
جبهه رفت و گرفت نارنجک
به کمر بست، یک قطارِ فشنگ
مادرم کار کرد، بعد از آن
نَزند چرخ زندگی مان، لنگ
کار او بود، خانه ی مردم
فرش شستن، به آب و چوب و شلنگ
بوسه می زد علاوه بر اینها
تاول دستِ او به بیل و کلنگ
مادرم اهل قصّه گفتن بود
داستان هایِ واقعی و قشنگ
گرچه او خسته بود، با این حال
قصّه می گفت، شب بدونِ درنگ
گاه نَقلش حکایتِ روباه
گاه می گفت، سرگذشتِ نهنگ
بود روباهِ قصّه اش مردی
اهلِ تریاک و دود و منقل و بَنگ
مرد غوّاص داشت نقشِ نهنگ
دائماً پُر تلاش و زِبر و زرنگ
قصّه می گفت مادرم هر شب
قصّه ی مار و گرگ و شیر و پلنگ
کاسبِ بی مروّتِ اَلدنگ
گرگ در قصّه های او شیخی ست
از خدا بی خبر، همیشه دو رَنگ
در حقیقت پلنگ، یک زن بود
که خراشید ماه را با چَنگ
شیر مردی که مادرم می گفت
پدرم بود، پشت ِ سنگر و سنگ
پدرم رفت؛ مادرم دِق کرد
هر شب این لحظه می شوم دلتنگ
#رضافانی
#آبان۱۴۰۴


