به تعداد نفس هایم، برای تو سخن دارم
خدا را شُکر می گویم، زبان دارم، دهن دارم
زبوی شعرهای من، گل نرگس به وجد آمد،
که من در خودنویس خود، شمیم یاسمن دارم
میان شهر، هر شاعر، سرودی از لبت خوانَد
چرا من غیرتی باشم؟! به آنها حُسن ظن دارم
برای پیشکش چیزی اگر با خود نیاوردم!
مرنج از من که در دنیا، فقط یک پیرهن دارم
سَرم بالاست در میدان، به روی گردنی لاغر،
درون گردنم امّا، رگِ حبّ وطن دارم
من آن درویش مسکینم، غریب افتاده در کُنجی
میان مردم خیّر ، نمُرده صد کفن دارم!
به اشک چشم می شویم، غبار از قصّه ی شیرین
که من همزاد با عشقم، تبار از کوهکن دارم
#رضافانی
بداهه ۶ اسفند ۱۴۰۰


