توی یک قاب کهنه ی چوبی،طرح لبخند توست لیلا جان
خنده های تو مانده در وسطِ ،خاطراتم درست لیلا جان
من که یادم نمی رود وقتی ، اولین بوسه را به من دادی
خواب را برده بودی از چشمم ، روزهای نخست لیلا جان
چتر و بارانِ ماه فروردین، خنده های بلند تو شیرین
سیل بارانِ تند پاییزی ، همه را بُرد و شُست لیلا جان
باد تندی به صورت من خورد ،گیسوان تو را به غارت بُرد
چشم گریان من پس از آن روز ،ردّی از تو نجُست لیلا جان
دستهای مرا که یادت هست ؟ زانوانم که تکیه گاهت بود ؟!
تکیه گاهت نمی شوند امروز، پا و زانوی سُست لیلا جان
کاش بودی خودت و میدیدی ،لرزش دستهای مضطربم
لحظه ای را که نامه می انداخت ، توی صندوق پست لیلا جان
لای دیوان خواجه پیچیده ، عطر گلبرگ های خشکیده
نسترن ها و لاله هایی که ، پیش پای تو رُست لیلا جان
کم و بیش از تو با خبر هستم ، همچنان از تبسّمت مستم
من دعا میکنم که تو باشی ، سالم و تندرست لیلا جان
#رضافانی


