آرام آرام بگذر از قلب شکستخوردهام،
زخمی که زدهای هیچوقت کهنه نمیشود؛
از بیرحم بودنت؛
خدشهها جوانه زدند
آرام بگذر که دردی عمیقایی هنوز از قدمهایت جا مانده است…
چون رودی که از میان سنگها میگذرد و آثار خودش را بر دل زمین میگذارد
دلتنگی را چگونه میتوان خواند؟
عطشی که هرگز سیراب نمیشود؟
یا؛
یتیمی که در جستجوی پناهی برای دلشکستگیهایش است؟
یا؛
تاریکی که تشنهی ذرهای از نور است، چون گلی که در دل زمستان به دنبال آفتاب میگردد؟
حالم را چگونه میتوان توصیف کرد؟
همانند سپهری که به آغو*ش نورانی شید نیاز دارد،
یا یتیمی که در جستجوی خانهای برای آرامش دلش میگردد.
بیخبر از حال معشوقهام، به کالبدی بیجان و بیروح تبدیل شدهام،
چون گلی که در بیابان خشک و بیباران پژمرده شده
بیمارم؛
از نداشتنت، ذرهذره وجودم میسوزد و به خاکستری تبدیل میشود،
گویی دیگر توانایی ندارم برای مرور کردنت، چون کتابی که صفحاتش به تدریج پژمرده و نابود میشوند.
برای خاطرات کهنهای که در وجودم محو میشود، چون دودی که در هوا گم میشود.
بیمارم و داویی ندارم، چون گلی که در بیابان خشک و بیباران به دنبال آب میگردد
رهایم نکن که در غربت نبودنت خواهم سوخت،
چون شعلهای که بدون هوا میسوزد و به خودش آسیب میزند.
سکوت، بزرگترین فریاد خفهای در قلبم است،
حاکی از زخمهای کهنه و بیوفایی، خداحافظیهای نشده و رفتنهای بیدلیل.
به نقطهای رسیدهام که دیگر نمیخواهم گذری کنم از قلبم،
غمهای فراموشنشدهای در آن، چون ابرهای تیرهای که آسمان را میپوشانند، خاکستری کردهاند.
رها میکنم قلبم را به سوی فراموشی،
به سوی بخشش، تا بتوانم نفس بکشم.
میروم و ردی از قلب زخمخوردهام نمیماند،
میروم، چون پرندهای که از قفس رها میشود و به آسمان میپیوندد.


