مادربزرگ
🌿🌿🌿
چِشم بر هم گذاشت، چِشمک زد
شانه بر گیسوان پوپک زد
بوسه ای از لُپش به خنده گرفت
دل من هم برای آن لک زد
اوّل صبح، سفره ای آورد
کره بر روی نان سنگک زد
قوری چای تازه را برداشت
و به آن زعفران و میخک زد
نخ و سوزن گرفت در دستش
چون نمی دید خوب، عینک زد
چند تا کوک ساده بر روی
دامن پاره ی عروسک زد
مثل زنهای ایلیاتی شد
لبه ی چارقش که پولک زد
گوش مادربزرگ سنگین بود
چونکه ناچار بود، سمعک زد
کمرش سالهاست پُر درد است
همه ی حوض خانه جُلبک زد
زن همسایه را عجب ! نشناخت
زنگ در را دوباره با شک زد
رفت صحن امامزاده نشست
گرهی گوشه ی مشبّک زد
چَشم بر هم گذاشت، خوابش برد
مرگ آمد دوباره پاتک زد
#رضافانی
#مرداد۱۴۰۵


