ز مشتاقی دلم خون شد، به وصلت ناشکیبایم
چه خوش نقش و نگاری تو، که عاشق روی زیبایم
به چشم الوان و صد رنگی و صورت ماه تابانی
بود گیسوی مِشکینت سیه چون شام یلدایم
دلم را در سرای تو، به پایت عرضه میدارم
بدان بیدل در این دنیا، دگر تنهای تنهایم
به دل غم بر نگیرم من، زچشم اشکی فرو نفتد
از آن ساعت که رویم را به خاک درگهت سایم
طبیبالقلب دردم را، به دیدارت دوا گوید
دوای درد من باش و علاج جان شیدایم
تمام هستیم هستی و هستم تا تو سرمستی
به یک ساغر کنم خالی دو عالم را ز غوغایم
مرا وصل تو آمال است و بیش و کم نمیخواهم
که در هجرانت ای دلبر ندارم شوق فردایم
به جز وصف از همه خوبی، مجالم نیست در گفتن
که من غیر از کمال تو، چگونه نطق بگشایم
ز چشم تو سخن گویم، ز لعل تو گهر جویم
چه گویم جز وصال تو، چه جویم جز تمنایم
«قدح» از دوریت لیلی، کشد چون از دلش آهی
بسوزد زآتش جانش، همه دنیا و عقبایم
مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن


