قالب شعر: شعر نیمایی
لب تو سرخترین سیب درخت
و من آن کودک لجباز و شرور
که ز حسرت به لبت مینگرم
و به اندیشه شوم
که بچینم سیب را
ز سر شاخ درخت
به زبان و به نگاه
و تو با ناز تمام
بر لبم مینگری
که چه ویران شده از تلخی بار هوس
ز سرم این گذرد
تا من آباد کنم بر سر لب
نام زیبای تو را
و بگویم به کنارش با شوق
قصه از غصه خود
قصه از دوری حق
قصه از مکر و طمع
قصه از عشق و ارادت
به تو لیلای عزیز
که پناه همه شبهای منی
که در این وادی سرد
دین و دنیای منی
بر سر سفره قلبم بنشین
نان و شعرش به وفور
و شرابش می ناب
شهد شیرین اقاقی به کنار
حال من با تو خوش است
حال من با نفس چلچلهها میخندد
حال من بر سر یک چشمهای از آب زلال
غرق آوای خوش از شیراز است
همصدا با تپش آینهها میگرید
همنوا با وزش باد صبا میتازد
همقدم با تو به دنیای دلت میبازد
از همان روز ازل بود که من فهمیدم
حال من با تو خوش است
حال من با تو چنان عطر نسیم سحریست
حال من با تو شبیه نم باران شمالی خوب است
حال من با تو به آن زمزمهای میماند
که به هنگام مناجات و اذان
میرسد از همه آفاق به گوش
حال من با تو خوش است
من بدون تو تنی عریانم
کودکی غم زده و گریانم
من بدون تو
شبیه هیچم
من بدون تو به خود میپیچم
حال من با تو خوش است


