چون به گوش از گریهام آمد صدا
در دل خویشان بیفتاد این ندا
ما به او مهری فراوان دادهایم
نام او را برگزیدیم مجتبا
درد عشقی را به قلبش مینهیم
عاقبت خود میکنیم آن را دوا
میز لعلش نوش کن گر عاشقی
ای که در دل مهر او داری، بیا
در دل ویرانهاش عشقی چو گنج
گنجهای یابی تو از این آشنا
شب به شب او در خرابات مغان
می پس از می میزند، بیانتها
بر در میخانه مست افتاده است
گر که میپرسی از او حال و هوا
همچو شمعی میفروزد هر دمی
سر به پای خم نهاده بینوا
همچنان مست است و دل در بزم عشق
سرخوش و مستانه میگوید دعا
یک «قدح» بستان ز دستش در شبی
چون تو هستی عاشق صدق و صفا
فاعلاتن فاعلاتن فاعلن


