سوزِ عاشقانه
ای پناهِ دل که جان بی تو پریشان میشود
عالمی از لطفِ تو ، جانا گلستان میشود
شب ز سوزِ آهِ من تاریک تر گردد ولی
با تَجلایِ رُخت صبحِ درخشان میشود
گرچه دردریایِ طوفان غرقِ عصیان بوده ام
قطره با اذنِ تو خود دریایِ جوشان میشود
در قنوتِ اشک اگر نامت رسد بر لب شبی
سنگِ تیره از کَرم آیینه رخشان میشود
هر که بر درگاهِ تو با جان و دل او سر نهد
خاکِ راهت از شرف تاجِ سلیمان میشود
واله از درگاهِ تو نومید نتوان شدن
چون گدایِ کویِ تو شاهِ خراسان میشود


