با تو یکبار دگر در زندگی شاعر شدم، اما چه سود
در تمام لحظهها واپسین حاضر شدم، اما چه سود
موسم حج گشت و احرامی دگر بستم که قربانت شوم
کعبهی چشمان الوان تو را زائر شدم، اما چه سود
از برایت ساختم در ذهن مشتاقم یکی کاخی شگرف
عاقبت مغموم در ویرانهای بایر شدم، اما چه سود
صد سوال بیجواب و صد هزاران آرزوی دیدنی
بی تو من خود را شبی کافر شدم، اما چه سود
شهد شیرین وصالت از چه رو شد شوکران
بیسبب زهر هلاهل در گلو مثمر شدم، اما چه سود
دلق درویشی به تن در کوچههای بی کسی سر میکنم
این غم و این درد را خود در دلم وافر شدم، اما چه سود
باز حافظ خواندم اما فال حافظ هم علاج درد نیست
دردم از یار است و دردش را خودم دایر شدم، اما چه سود
من تمام خویشتن در خویشتن گم کردم و مجنون شدم
چون تو لیلا دیدم اما بخت را آخر شدم، اما چه سود
صد «قدح» گر بشکنم از این فراق و حزن و غم باشد روا
من خودم این درد و غم را در دلم محصر شدم، اما چه سود
فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن


