لعل لبت ای دوست مرا مشهور است
یلدای بلند موی تو مبرور است
لیلی تو مگوی، دل بگیر از دل من
این نکته بدان به هر زبان مهجور است
هرجا که کنی قصد به آزار دلم
دانم که تو را به غیر از این دستور است
زلف تو گره گشای صد مشکل من
از جنبش زلف تو دلم پرشور است
گر بر تو نهم دید و گر دل ندهی
آن حسن و جمال و دلبری منظور است
دل گفت: که مهر تو ز من گشت جدا
پس هر دو جهان مرا دگر بینور است
یک لحظه به حالم تو نمیپردازی
بی روی تو جای چو منی در گور است
با این همه بیوفاییت عادت من
از غایت مهر و مهربانی دور است
صدبار «قدح» به یاد لعلت نوشم
این آب حیات در گلو مستور است
مفعول مفاعیلن مفاعیلن فعل


