لحظهها را میکشم تا آن دم دیدار تو
یک نفس آیا گذر گردد بجز پندار تو
لاف آرامش زنم، اما پر از بیتابیم
التیامم کن تو لیلا، من شدم بیمار تو
در دلم هر لحظه صد اندوه و غم باشد که باز
مرهمی بر جان بیفزاید دل افگار تو
هر نفس آهی کشم از دل دمادم تا سحر
اشک خونین را ز خون دیده سازم بار تو
یک نفس با درد دل خوش بر نمیآید که نیست
هیچ درمانی به جز آن لحظه دیدار تو
من که میبندم کمر بر خدمتت در بندگی
میدهم سر را به پایت این زمان زنار تو
جان فرستم تحفه نزدت یار دل آشوب من
تا شود در بندگی اثبات جان در کار تو
جان من بستان و در راهت فکن بر روی خاک
تا که روگردان کند جانم همه اضرار تو
در همه عالم نمیبیند دو چشمم جز تو را
گر که باشد در نظر حورالوشی پندار تو
چون که رفتی از نظر ما را فراغت میکشد
تا قیامت من نمیبینم دمی اغیار تو
گرچه کار ما بود هر دم نظر بر قامتت
شعر جانسوز «قدح» باشد همه اشعار تو
فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن


