وقتی تمام آینه سمتت نگاه شد
فجر از افق رسید و دوباره پگاه شد
شب بود و ماه، ولی ناگهان رمید
دیدم، اسیر صورت ماه تو؛ ماه شد
خوشبخت قلب من، که در این همه جفا
یک شب به زیر سایه عشقت، پناه شد
هر آنکه تو را دید، در این شهر بی گمان
بختش بیآزمود و سپس، نیکخواه شد
تزویر و خدعه زد، که شاید روان شود
بختی به گورخفته، که بی شک سیاه شد
آری، تو خود به غمزه دل از خلق میبری
هر دل که بیهوا به تو دل بست، تباه شد
با یک نظر به دو چشمان ساحرت
صد قلب بی گناه، اسیر گناه شد
محو تو میشود، به خدا در همه جهان
درویش اهل تصوف، که به این خانقاه شد
این چشم خون گرفته، که در انتظار توست
پر اشک شد ز دیدهٔ من، تا سیاه شد
شادان شده «قدح»، که دلش در کمند توست
چونان که یوسف گمگشته بیرون ز چاه شد
مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن


