خفته در سینه ام بوسعیدی
در رگم می دود بایزیدی
می زند بی امان دوزخ عشق
در سرم بانگ هل من مزیدی
بر لبم می نشاند سحرها
می چکد نم نم از ابر چشمم
شعرهای سیاه و سپیدی
” در حوالی اشراق ” چشمت
می روم درس شیخ مفیدی
بوی عطار دارد شب من
بویی از آشنای بعیدی
روح خاقانی از گَنج شروان
می فرستد برایم کلیدی
می روم گاه گاهی به شروان
دارد این دیدها بازدیدی
هر شب از ” قلعه ی نای” شعرم
می کشم دردهای شدیدی
می کشد بند مسعود سلمان
گریه ام را به مد مدیدی
شاعری را ولی دوست دارم
شعر دارد زیان مفیدی
در خودم با تمام نداری
ساختم خانقاه امیدی
خانقاهی که جز هو هوی باد
نه مرادی در آن نه مریدی
خانقاه بدون سماعی
خانقاه وحیداٌ فریدی
کیستی در من ای تو که دائم
هم پدیدی و هم ناپدیدی
هستِ من ! نیستی تا ببینی
هر نگاه تو دارد شهیدی
داده ام نقد خود را به دستت
لیکن از تو ندارم رسیدی
از ریا پر شده بوریایم
کاش این دلق را می دریدی
#عباس_شاه_زیدی
خروش


