شبی درگیر درد و رنج بودم
به فکر کربلای پنج بودم
زبانم لحظه ای را بند آمد
به یادم آن شب اروند آمد
شب مهتابی دیماهِ اروند
شبی لبریز از سِر خداوند
شبی که لیله القَدرِ دگر بود
شبیه خیبر و بَدرِ دگر بود
به روی آب نورِ ماه افتاد
چه غوغای عجیبی راه افتاد
عصا انداخت موسی در دل آب
تمام دشمنان را بُرد بر خواب
بلا جویان شب ، قایق سواران
گذشتند از درونِ بیشه زاران
به تقلید از کلام ناب سهراب
سفر کردند یاران آن وَر آب
گمانم پشت دریا شهر دیدند
چنین بر آرزوی خود رسیدند
همان شهری که نامش کربلا شد
تجلیگاه یاران خدا شد
ز عطر خاک خونین شلمچه
کنار علقمه گل داد غنچه
شب جانبازی غواص آمد
به استقبال او عباس آمد
پرستوهای خونین بالِ خسته
سفر کردند با پرهای بسته
شعر از بهمن جعفری


