صبح آمد و من لحظه دیدار تو را می جویم
در گلستان صفا عطر تو را می بویم
در ره مهر و وفایت تا به کی آواره ام
در مسیر کوی تو من تا ابد دیوانه ام
آمد آن لحظه که من دیوانه رویت شوم
در ره دیدار تو آواره کویت شوم
گربخواهی که بدانی که چقدر دیوانه ام
یا بخواهی که بدانی تا به کی ویرانه ام
گویمت تا ازل دیوانه رویت شدم
یا بگویم تا ابد ویرانه کویت شدم
آبشار گیسوانت یک نظر جانم گرفت
موج طره من بدیدم ناگهان قلبم گرفت
طرح خنده در نگاهت عقل را از سر ربود
آن دم آن زیبا نگاهت آخرین غم را زدود
در مسیر چشم تو سوی نگاهم باز شد
آن نگفته حرف من با آن نگاهت راز شد
تیر از کمان ابروی تو ناگهان برجان نشست
جان من آتش زد و بی جان برفت
آبشار موژکان سایه بان آن دو چشم
چشم بگوید به فدا گویمش جانان بچشم
چشم آهو یک نظر هوش صیاد را گرفت
برق چشمش را بدید،جای صیاد را گرفت


