در میان شهر خود ،غربت زمین گیرم نمود
گرچه غیر از غربتِ این درد ،همراهم نبود
کلبه ی تنهایی ام چشم انتظار میهمان
چشمهایم شاعرِ بارانِ دردی بی نشان
رد پای سایه ی غربت، در اینجا آشناست
چند وقتی میشود آن هم به ما بی اعتناست
هرگز این بیگانگی ،در شهر خود معنا نشد
راز و رمز دوره گردیهای ما افشا نشد
زهرخند کوچه ها راه نفس را بسته اند
کام شیرین را به زهر تلخ دنیا بسته اند
بین آن جمعی که جز غربت کسی یار تو نیست
ماندن و مرگی غریبانه سزاوار تو نیست
قلب خود را کاسه گردِ عیشِ مردم کرده ایم
رد پای عشق را در شهر خود گم کرده ایم


