نم نم باران احساسم! به من هم سر بزن
یک سری بر این دو چشم و گونه های تر بزن
ابر چشمانم پر از یک غربت بی انتهاست
آشنا! بر کلبه چشمان خیسم در بزن
دردمند و حسرت آلود سحرگاهی ترم
شبنمی بر چهره ی گلهای غم پرور بزن
لحظه ها را میشمارم تا به پایانی رسم
عطر لبخندی به این پایان دردآور بزن
پلک هایم شاعر مژگان باران خورده اند
می شود، یک سر به گلبرگِ ترِ شبدر بزن
آسمان در هر کجا با من غریبی میکند
بوسه ی شوقی به دست عشق پهناور بزن
زخمی تیر جفای روزگاری سرکشم
مرهمی داری کمی بر زخم این پیکر بزن
در میان خلق ،تنهایی نصیبم شد فقط
سر به روی شانه ای تنها و بی یاور بزن
هیچکس حس غزلهای مرا باور نکرد
باورم کن حس بارانم! به من هم سر بزن


