قالب شعر: شعر نیمایی
چه بهاریست
باغبان بی تو بهار،افسرده ست
همه گویند زمستان،طی شد
همه گویند بهار آمد و وقت گل و عیش و مِی شد
چه بهاریست ولی…!؟
چه بهاریست بهاری که در آن باغ و گلستان و چمن،یخ زده است
چه بهاریست که پژمردگی از چهره ی گلها جاریست
چه بهاری است که از خوانِ غزلهای تَرَش
چشمه،افسرده و حسّ غزلش،پاییزی ست
چه بهاری ست که در نغمه ی خوشخوانی آن
همه مرغان چمن، خاموشند؟
نغمه ی شاد و فرحبخش و خوشِ داووی
گوشه ای در قفسی خاکی و بغض آلوده، در بند است
چه بهاریست ولی؟-
چه بهاری ست که تنها جغدان
اذن شبخوانی و غمنامه سرایی دارند؟
و فقط طایفه زاغکِ دزد و مکار
حقّ شاهی و خدایی دارند
چه بهاری ست که گلهای پر از حس طراوت،شب و روز
عرصه ی جلوه گریشان تنگ است؟
و قناری تنها-
در قفس حس غزلخوانی و تا اوج،رسیدن دارد
چه بهاریست که شبگیر و شب آویز چمن
هر دو با نغمه حق،
زار و مشتاق، ولی بیخبر از حال پریشان هٌمٌند
و در آن حال غریبانه ی گل، پروانه
در دل آتش یخ بسته ی خود،زندانیست
چه بهاریست بهاری که در آن مرغ شباهنگ-
میان غزل «یا حق»خود
بسته و لال، اسیر غمِ سرگردانیست
باغبان! بی تو بهار،افسرده ست
حاصل عشق و نشاط گل و گلزار تَرَت افسرده ست
سرزمین گل سرمستی و شادی و نفسهای امید
خسته و دلمرده ست
باغبان!بی تو بهار ،افسرده ست


