قالب شعر: شعر نیمایی
بزن باران کویری تشنه ام خشک و ترک خورده
کویری تشنه ام در سرزمینی ابری و بارانی، افسرده
پرم از هق هق خاموش و پنهانی
میان برزخ سجاده ابلیس در آیین شیطانی
بزن باران بزن بر شیشه ی بغضی ترک خورده
بر این ویرانه های خاکی و غمگین و دلمرده
از آن روزی که چشم چشمه مهتاب
اسیر خشم آتش پاره هایی خالی از احساس باران شد
تمام رودها و چشمه ها لب تشنه و خشکیده لب از غم
نه تنها از خروش عشق و رقص واژه شادی
به بند آتش هجران و غربت در دل عزلت فرو رفتند
از هر حرفی از گلواژه باران
پر از تبهای غربت با تب بیگانگی ها آرمیدند و
جدا گشتند و ویرانه
بزن باران وجودم را پر از حس طراوت کن
کویر خشک و جانکاه مرا هستیِ هستی بخش
پر از معنای باران کن
ببار و آتش من را گلستان کن


