رعد و طوفان را از آن روزی که دعوت کرده ایم
سیلی از اندوه ،سهم این ولایت کرده ایم
بلبلان لب بسته در زندان طوفان خورده اند
ما به خاموشی در این طوفان کفایت کرده ایم
ما در این خاک هزاران قصه هرجایی فقط
داستان زاغ و روبَه را حکایت کرده ایم
شهرزاد قصه این سرزمین راسالهاست
زرخریدِ شهریاری بی کفایت کرده ایم
کعبه ی ما مُهر پیشانی شیخ است و فقیه
ما به مکر حضرت ابلیس خدمت کرده ایم
چشم باران خورده ام از ابر بارانی تر است
ما به این احساس باران خورده عادت کرده ایم


