در راه زندگی به تَهِ خط رسیده ام
گرچه شروع اوّل آن را ندیده ام
تا آمدم که نقش خوشی را رقم زنم
دیدم که نعش و قبر خودم را کشیده ام
در سطر ناتمامِ نوشتار زندگی
من واژه ی «تمامِ»ِِ تهِ خط رسیده ام
گلها، سوارِ بالِ نسیم اند و من فقط
در تندبادِ جورِ خزان، قد خمیده ام
در زیر تازیانه ی شبهای بی نشان
در آرزوی دیدن روی سپیده ام
چشمم هنوز منتظر شور زندگی ست
اما به زیر سایه ی مرگ آرمیده ام
رویا و آرزوی دلم پر کشید و رفت
اینک شکسته بال، به کنجی خزیده ام
پر میزنم به عرصه ی سیمرغ، روز و شب
هر چند خسته بالم و دیگر بُریده ام


