«عشق و هوس»
عاشقی، اهل هوس را عذر پردهپوشی است
در نگاهِ عاشقِ امروزه، هم_آغوشی است
مثل آتش که بنوشد آب، در خاموشی است ـ
بادهخواران را مراد از مِی فقط مدهوشی است
وای! از این عاشق تشنهلب جام هوس
نیست آن عشقی که میباشد مَجازی، پایدار
نفس سرکش، هست اسبی که نمیگیرد سوار
چون زنی بر آن، لگام از عشق، گردد راهوار
ورنه باید گفت بر این سرکش گردون: حمار
شاخه چون بی برگ و بار افتاد میگردد هَرس
عشق، امروزه ندارد اعتبار و جایگاه
از هوسرانی شده امروزه عاشق، روسیاه
عشق، عنوانی مقدس هست، نه بارِ گناه
بیش ازین پرپر مزن در پرتگاهِ شرمگاه
باش چون عنقا بلندا آشیانه، ای مگس!
عشق اگر شد پاک باشد موجب بالندگی
خویشتن را کن رها از مَنجلاب زندگی
نیست حاصل در چنین عشقی بجز شرمندگی
قلب را آیینه کن خواهی اگر رخشندگی
وسعت این زندگانی را مکن بر خود قفس
چون طلای عشق از اخلاص میگیرد عیار
در دل معشوق دارد تا همیشه اعتبار
مرکز عشقاست چون در قلب عاشق، استوار
میتوان با عشق گردی بر همه عالَم، مدار
تا شوی از پاکدامانی، جهان را ملتمَس
عشق، پیوندیاست جاویدانه بین قلب ها
شادی و غم نیست مانع، رهگذار عشق را
عاشق صادق همیشه هست در خوف و رجا
تا مبادا لحظهای گردد ز معشوقش جدا
عاشق صادق نگردد با هریمن، همنفس
مقصد از (ساقی) و، جام باده و، روی نگار
نیست در قاموس عاشق، شهوت و دفع خمار
رازها پنهان بوَد هر چند گردد آشکار ـ
آنکه را در کوره راه عشق باشد استوار
رستگاری نیست البته نصیب خار و خس
سيد محمدرضا شمس (ساقی)
1395


