عشق و هوس
«عشق و هوس»
مثل آن بادهخوری که در پی «مدهوشی» اَست
عدّهای را هم مراد از عشق، «همآغوشی» است
همچنان «آتش» که آبش موجب خاموشی اَست
بلهوس را «عشق» تنها «عذرِ» پَردهپوشی اَست
وایاز آن دل که گرفتار است در «دامِ هَوس»
نیست آن عشقی که میباشد مَجازی، پایدار
نفس سرکش، هست اسبی که نمیگیرد سوار
گر خورَد بر آن لگام از «عشق»، گردد راهوار
غیر ازین گویند بر این سرکشِ گردون : حمار
شاخه گر کجرو شود در بوستان، گردد هَرس
«عشق»، امروزه ندارد اعتبار و جایگاه
چونکه امروزه «هَوس» با «عشق» گشته اشتباه
عشق، عنوانی مقدّس هست، نه بارِ گناه
بیش ازین پرپر مزن در «پَرتگاهِ شرمگاه»
باش چون عنقا بلندا آشیانه، ای مگس!
عشق اگر شد پاک، باشد موجب بالندگی
خویشتن را کن رها از «مَنجلاب زندگی»
نیست حاصل در چنین عشقی بجز شرمندگی
قلب را آیینه کن! خواهی اگر رخشندگی…
وسعت این زندگانی را مکن بر خود قفس
چون طلای عشق، از اخلاص میگیرد عیار
در دل «معشوق»، دارد تا همیشه «اعتبار»
مرکز عشقاست چون در قلب عاشق، استوار
میتوان با عشق، گردی بر همه عالَم، مدار
تا شوی از «پاکدامانی» جهان را ملتمَس
عشق، پیوندیاست جاویدانه بین قلب ها
شادی و غم نیست مانع، رهگذار عشق را
عاشقِ صادق، همیشه هست در خوف و رجا
تا مبادا لحظهای گردد ز معشوقش جدا
عاشقِ صادق نگردد با «هَریمن» همنفس
مقصد از (ساقی) و جام باده وُ، روی نگار
نیست در قاموس عاشق، شهوت و دفع خمار
رازها پنهان بوَد هر چند گردد آشکار ـ
آن که را در شاهراه عشق باشد استوار
رستگاری؛ نیست البته نصیب خار و خس .
سيد محمدرضا شمس (ساقی)
1395


