تفنگت را زمین مگذار
تفنگت را زمین مگذار
منم یک قطره از دریای طوفانزا
منم پژواکی از فریادِ حقجویی
که در فریادِ آزادی و حقخواهی
نشانِ تیر و رگبارِ تو و این رسمِ خونبارم
نشانِ تیر و رگباری
که از آیاتِ شیطان حکم میگیرد
تفنگت را زمین مگذار
آیینت پر از قانونِ تیر و ترکش و خون است
تفنگت را زمین مگذار؛ آخر در جوابِ دادِ حقخواهان
جوابت تیرِ خاموشی به هر فریادِ گلگون است
در این شهر و در این میهن، که گرگان در لباسِ
گوسفندانند و
روباهان، میانِ جامهٔ شیران،
به جای مسندِ شاهان، ز منبر حکم میرانند
به حکمِ ظلمت و خونریزیِ آیینِ ابلیسان
الا ای آیتِ حق! آیتِ ایمان!
تفنگت را زمین مگذار
که در قانون و آیینت
جوابِ بانگِ آزادی
نشانِ تیر و رگباری به حنجرهای آزادیست
تفنگت را زمین مگذار
که سهمِ ما در این زندان
سرِ دار است و رگبارِ تو بر پندارِ آزادی
تفنگت را زمین مگذار
که آیینت به رقصِ تارِ مویی شاد، بر باد است
بهشتت در بهشتِ فارغ از زندانِ آیینت…
الا ای دیوِ دینپرور!
تنها دوزخ آباد است
تفنگت را زمین مگذار
که از آغازِ این بدعت
تفنگت، بعد از آیینت، نشانِ ذوالفقاری
بر تنِ ناحقِ خود دارد
و تنها در پناهِ آن
الا ای آیهٔ حق! آیهٔ ایمان!
تفنگِ آتشینت، آیتِ حقیست از آیاتِ شیطانی
تفنگِ آتشینت، خطبهخوانِ منبری هموار
بر اورنگِ سلطانیست
تفنگت را زمین مگذار
که در میدانِ تکتازی
زبانِ آتشت بر التهابِ جنگ
تو را در قبلهٔ ضحاک
میانِ حلقهٔ مارانِ زهرآگین
در آغوشِ بلاگردانِ اقلیمت نگه دارد


