سنگ از آئینه دلگیر و سر از دیوارها
نرخِ جنسِ بُنجلِ مانده تہ انبارها
میڪشد بالا بہ دستِ ارزِ بیمقدارها
در گلوگاهِ دلم، بُغضی ترک برداشته
از سکوتِ معترف، در سینهی دلدارها
بیشتر میسوزم از اینکه نشان شادیام:
رقص ماهی بر سرِ قُلّاب بوده، بارها
در دلِ بیاعتمادیهایِ قرنِ پیشِ رو
بند میآید زبانِ الکن از گفتارها
حرفهایم را نگاهم قورت خواهد داد تا…
کم بگویم: از خرابیِ کفِ بازارها
هیچ چیزی، این حوالی خوب نیست این روزها
سنگ از آئینه دلگیر و سر از دیوارها
بیڪشاڪش زیستن میخواستیم، اما نداشت
زندگیهامان بجز خمیازهی خونبارها
بر سپاه شب، شبیخونها زده تاری دید
چشمها را بسته بر، کشتار بیآزارها
درد مثلِ موریانه، ذهن را پوسانده و …
لقمه در خونِ شقایق، میزند کفتارها
دست بڪَذاری بہ روی قلب من، خواهی شنید :
زخم دارم بیشمار، از بوسهے غمخوارها
ای دل دیوانہی بیتابِ من! خون گریه کن!
چون خودت آغوش وا ڪردی، بہ رویِ خارها
#کبری_رحمتی(بیتاب)


