من ماهیرا ام،
چیرهدست و تواندست،
همچو ماه،
بر شهر خویش میتابم
تا خانهام را از سیاهی دور کنم.
آری،
من الههی این سرزمینم،
سرزمین باورهای خویش.
تاختم و تازیدم،
و با اهریمنان جنگیدم.
جنگی سخت،
که سالها ادامه یافت،
اما سرانجام پیروزی از آن من شد.
دشمنان خانهام را به یغما بردند.
آرامش را از من ربوده بودند،
اما من حصارهای بلند ساختم،
کشتیهایم را از دل طوفان نجات دادم و نگذاشتم کسی به دریای خونینم نزدیک شود.
آری،
دروازهی شهرم را
دور از دریای دل،
در شهر عقل بنا نهادم؛
تا تنها او
اجازه ورود رهگذران را دهد.
من ماهیرا ام.
ای جان، ای دوست،
دور باد از من
غرور و کبر؛
که هر دو دشمن مناند.
اکنون داستانم را برای تو میگویم:
ای الههی سرزمین خویش،
ای ماهیرای من،
پیش از آنکه دیر شود،
جزیرهی کوچکت را نجات ده.
آری، ای ماهیرا،
زمان تابیدنت رسیده.
میدانم که میدانی:
آدمی خود تقدیر خویش را مینویسد.
ای الههی من،
بدان که خیالها،
آرزوها،
و رویاها،
بخشی از تقدیر تواند.
آنها نگذاشتند
تا باد، ریشهی کوچک باورت را
از خاک برکند.
من ماهیرا ام.
تو نیز از تبار منی
با اراده مینویسم
تا بدانی:
آدمی میخواهد، مینویسد،
و اراده میکند.
هیچکس، هیچگاه،
نمیتواند آدمی را
از تقدیر نیکویش جدا کند.
آن تقدیر،
در لوحی قدرتمند نگاشته شده؛
و نگهبانان تا زمان موعود ، از آن پاسداری میکنند.
اگر روزهای صبر آید
تو باید
هر دم نفس کشی،
چون اسبی بتازی،
و نگذاری که ترس
تو را از درههای راه
دور کند
چشمانت را تنها بگیر،
و بتاز،
تا به آبادی رسی،
سراسر مهر و شادی.
گاهی در این شهر،
آدمانی را خواهی دید
که با پیاله ای خالی از مشق عشق آمدهاند،
تا خون شیرینت را
از دل دریا بدزدند،
و خون دیگری در آن ریزند؛
زیرا که سرخی خون تو بیشتر است،
اما تو، پاک و آزادهای.
مگذار دست ناپاکان
به جانت رسد؛
زیرا که ،
خونت به جنب و جوش افتد،
سرخیاش می رود،
شیرینیاش کم شود،
وآلوده شود.
ای یار،
مراقب زر مذاب باش ،
او روزی
بر کرانهی دریایت،
لنگر می اندازد
و قلبت را سخت می کند.
مگذار جانت را بگیرند.
اگر فریاد زدند،
اگر خشمگین شدند،
و خواستند تو را
همرنگ خویش کنند،
گوشهایت را بگیر،
و به صدایشان گوش مده.
آنان آمدهاند
تا دلت را گودالی کنند
خالی از دریای عشق.
اما عشق عزیز است،
گوهر جهان است.
امید بیابان است
همان سرزمین کهنه دل را جان دوباره دهد
مهربانم
قوی بمان،
تو میتوانی.
یقین بدار:
تو ذرهای از جهان هستی.
هر آدمی ستارهای است
در شب سیاه،
آمده تا نور دهد،
و تاریکی جهان را
روشن کند.
ای نور هستی،
غمگین مباش.
زنده بمان و لبخند بزن.
ستارگان باید شاد باشند،
چشمک زنند،
و بر بلندای ستون امید،
نظارهگر سرنوشت خویش باشند.








