افسانه
تو مروارید غلتانی، تورا دُردانه می دانم
دراین بازار بی مهری، پناهِ شانه می دانم
غزل ها را به شوق و آرزوی تو سراییدم
خودم را پیش پایت، شاعری دیوانه می دانم
تو شهبازی و هم پای ملائک آشیان داری
منم آن مرغِ عشقی که قفس را خانه می دانم!
تو آن شمعِ شب افروزی که صدها جان فدا داری
میانِ شعله رقصیدن، منِ پروانه می دانم!
گل خوشبویِ دشتستان،قدم را سوی دل کج کن
شود ویرانه ام با بودنت، گلخانه، می دانم
خرامان می روی و جامِ خوش رنگت به کام دل
خرابم میکنی، تنها رَه میخانه می دانم!
تمام هستی ام بی تو نشان از نیستی دارد
بمان زیبا، نباشی خویش را بیگانه می دانم!
تو دریایی که امواجت به ساحل عشق می ریزد
تو غوغا میکنی آری، تورا افسانه می دانم


