پروانگی
شاهکار خلقتی و جلوه ی فرزانگی
می کشانی هر غریبی را سوی دیوانگی
آفتاب از سوز چشمانت خجالت می کشد
تار موهایت سزاوار هزاران بندگی
هرکسی یک لحظه روی ماه و رخشان تو دید
کوله بار خسته اش را بسته در آوارگی
چرخش و رقص غرورآمیز کمتر کن که شد
هرسماع وناز تو آغاز هر بیچارگی
می دوی شادان و در پشت سرت جامی نهی
عاشق و دلداده و صدها زِ پا افتادگی
این معماها که در ذهن پریشان کرده ای
حل نمی گردد بدون بودنت با سادگی!
هم جفاکاری و زیبا، این چه رسم زندگیست؟
آخر ای دنیا نمی بینم چرا مردانگی
سر خوش ومستِ غروری چون اسیرت گشته است
هرکه را پیش از تو بودش مظهر آزادگی
شمع در دست و غزل خوان درپیِ سوزاندنی
عاشقانِ خسته دل را گرمِ در پروانگی
درجهان هرکس که نام تو برایش آشناست
عازم کویت شده بی توشه و آمادگی
خونِ دل ها در میانِ جام خوشرنگت پر است
نوش بادت، باده ات لبریزِ از مستانِگی!
مثلِ ققنوسی زِ خاکستر برون کن مردگان
شد هزاران سال و این غم ها ندارد تازگی


