افسوس
امشب غمِ هجرت به دلم چنگ زنان است
سوزِ جگرم، داغ تر از دود نهان است
دردیست میانِ دل و دیده، چه توان گفت؟
چون دیده گُنه کرده، دل افسوس کنان است!
تیری زنم و کور کنم چشمِ نظر باز
چون بانیِ این سوز وغم و درد، همان است
اول نگهی کردم و این چَشم ندانست
چون دیده تو را دیده، دلم یادکنان است!
بی پرسش و پاسخ به سرت تاج نهادم
شاهنشهِ بی مهر و وفا دشمن جان است!
من تخت نشین کردم و دولت به تو دادم
خود کرده چه تدبیرش از این درد وفغان است
حاکم که شمایی، منِ بیچاره چه سازم؟
تا حکم شود، عاشق سرگشته دوان است🌹


