شعر یک دلبرک خرحشری است
ددری در ددری در ددری است
نوبر باغ بهاری ابدی است
شمع شکرانۀ آتش به سری است
بخت بارآور باران آور
پر پروانۀ پیرانه سری است
شعر شیدای شرابی ـ شکری
می گیرای تگرگی ـ تگری است
حس لمس تن هر واژۀ آن
مثل همبستری تک نفری است
شعر با کاغذ آن خوردنی است
اگرت ذائقه ای گلشکری است
برترین زیور بانوی هنر
دُر دریای درخشان دری است
نوع سکرآور شعر بشری است
فارسی نیشکری شعله ور است
از هر آن عیب که جویند بری است
در زمانی که عقیم و زشت است
شعر زایایی و زیبانگری است
این الفبای شکوفایی ماست
کیمیای تری و باروری است
شیر و خورشید وطن خون جگرند
دورۀ دولت دور قمری است
لرزۀ آخری زلزلۀ
سیزده قرنۀ اثنی عشری است
باغ بی برگی ما سوخته است
دورۀ بی بری و بی ثمری است
دور درماندگی و بی دردی است
عصر خاکستری بی هنری است
چه بلایی سرمان آوردند؟
این چه بی شورشی و بی شرری است؟
شعر می گویم و آسیمه سرم
شرط شاعر شدن آسیمه سری است
خودکشی کار شقایق ها نیست
گرچه اوضاع دقایق تبری است
شاعران وطنی باخبرند
جنگ در خط مقدم خطری است
جرئتش را که ببازد شاعر
برگ و بار اثرش بی اثری است
مژدۀ سرزدن فرداها
بانگ سرزندۀ مرغ سحری است
کفتر نامه بری نوسفرم
مقصدم باغچۀ جن و پری است
پر اگرچند به بادی بند است
فارغ از دردسر در به دری است
لب آن بام نشستم که بر آن
ماه در دلبری و جلوه گری است
گور بابای خبرهای زمین
حالیا بی خبری خوش خبری است
طبق تاریخ در این بخش زمین
هرچه جز نظم دری رهگذری است
تا بجنبیم به خود می بینیم
نوبت بودن ما هم سپری است
شعر می ماند اگر شاعر آن
مثل یک مرغ مهاجر سفری است
راز مانایی ما آدم ها
زندگی در دل و جان دگری است

