با هر دقیقه عقربه تکرار می شود
روی نگاه گنگ من آوار می شود
یک ثانیه، دو ثانیه، سه… سه، چهار، پنج…
ساعت سکوت می کند و تار می شود
منقل، زغال، بنگ، دو لیوان عرق سگی
عیسی کجاست؟ معجزه انگار می شود
هر شب به سوگواری خود گریه می کند
مردی که مرده است… و بیدار می شود
در بارگاه قدس که جای ملال نیست
حتی صدای گریه اش انکار می شود
مردی مسافر است که مانند عقربه
در گام های خویش گرفتار می شود
او در اتاق کوچک خود راه می رود
راهش همیشه راهی دیوار می شود
گرگی که در حوالی او پرسه می زند
از حس بوی مرگ خودش هار می شود
در قاب عکس کهنه زنی پلک می زند
مثل همیشه خیره به سیگار می شود
مجموع دود آبی و چشمان آبی اش
پیوند آسمانی یک دار می شود
شب خسته و تلف شده از خواب می پرد
مرد و طناب آبی و… تکرار می شود

