«عشقِ پنهان»
الا دختر، تو را میخواهم، چه میگی؟
چرا بر بابای پیرت نمیگی؟
منم آن حیران دلباخته
ز عشق تو شده ویران هر لحظه
اگر گوید پدر، این کار نشاید
دل من باز به سویت بیاید
تو ماه من شدی در شب هایم
به یاد تو چه شب ها که تب کردم
نگاهت آتش انداخته به جانم
ز شوق تو شده لبریز جانم
دوری ز تو غم است
نباشی، دل من هر لحظه سرد است
بگو آیا تو هم دل با من داری؟
یا این عشق مرا در سینه میذاری؟
منم عاشق، اسیر چشم مستت
✍ مبینا سپهر


