نامِ عشق
من باشم
تو نباشی
این بیانصافیست
من بمانم
تو نمانی
این رسمِ دنیا نیست
جایِ تو
برای من خالیست
گاهی
از ذهنم عبور میکنی
بیصدا
بیاجازه
بیپایان
اما کافیست
نامِ عشق
در جایی از جهان گفته شود
تا دوباره
تمامِ تو
در من زنده شود
این منم
آوارهی عشقِ تو
و تو
در آشیانِ خویش
بیخبر از این ازدحامِ دلتنگی
اما انصاف کن
با قلبی
که بیوقفه
تو را زندگی میکند
چه کنم؟
نه میشود
فراموشش کرد
نه میشود
کنار گذاشت
میماند
مثلِ شعلهای آرام
که هر شب
بیصدا
مرا میسوزاند
و روشنم میکند
با این قلب
که راهِ برگشت ندارد
چه کنم؟


