تمامِ من
دل چو تو را دید، دیگر چه غم از عالم ماند
خندهی زیبای تو در جانِ من آرام ماند
چون تو بر من بتابی، عمرم به شکفتن برسد
با تو هر لحظهی من، مثل بهاری خوشکام ماند
چون تو را دارم، دگر هیچ غمی در دل نیست
پیشِ رویت همه اندوه، چو سایهی ناکام ماند
ای حضورت نفسِ تازهی این جانِ خسته
جان بدهم گر تو بگویی، که دلم بیقرار ماند
عقل و دل و فکر و ذهنم، همه در بندِ تو شد
هرچه از من به جهان بود، همه در دام عشق ماند
ای جانِ من، تو بگو چه میخواهی از این عاشقِ خسته
که دل به حسرتِ یک لحظهی دیدار ماند
✍ مبینا سپهر


