هرکسی دلخوش به نوری از ستاره مانده است،
من ولی در جستوجوی ماه، بیقراره مانده است.
آسمان را زیر و رو کردم به امید وصالش،
بینشانم کرد عشقت، جان به کاره مانده است.
گفتمش با خویش: «ای دل، بس کن از سودای او»،
لیک این دیوانه در زنجیرِ پاره مانده است.
چون پری بر بام شبها مینشینم، تا مگر
سایهای از او بیاید، یادگارش مانده است.
ماه من، با من بمان تا صبحِ وعده بازدم،
کز تو بیمن، آسمان هم بیستاره مانده است.
✒️ یعقوب پایمرد ✅ زَلَقی


