ب نام خداوند جان و خرد
کز او یافت گيتي، خرد را سند.
یکی قصّه گویم زِ ایامِ دور
زِ ایرانِ گیتی، زِ صدق و زِ نور.
که مادر، وطن، مِهرِ بی منت است
نه کالاست او، بلکه روحِ تن است.
ولی در گذرگاهِ دورانِ شوم
، فتادندبر جانِ پاکان، بلوم.
به نامِ گران، مِهرِ مادر، پدر
زِ کینِ نهان، خاست آن خیرهسر.
چو ابلیسِ بد، با فریب و دروغ
زِ جان و زِ تن، بُگسستند، گروه.
به ناسازگاری، به هر ناگِوار
زِ اندیشه بگسست، آن عهد و بار.
ببین در دلِ شاهنامه، ای خردمند،
**زِ تاریخِ ایران، زِ مردانِ بند.**
زِ رستم، که با غیرتِ جانِ پاک،
به گُردی، برافکند، اهریمنان خاک.
زِ سهرابِ کوشان، زِ کاوه، دلیر،
که با داد و غیرت، درخشید، چون تیر.
همه قصّه گویند، زِ دورانِ پَند،
که غیرت، نگهبانِ این مرز و بَند.
ولی چون فتاد آن «خیانت» به کار،
زِ بختِ سیاه و زِ اندیشهیِ یار،
پراکنده شد مِهر، تیره شد آب،
زِ دستِ خِسان، رفت گنجِ ثواب.
به دورانِ کاویانی، به گاهِ ستم،
به تازیخت دشمن، شد ایران، دژم.
به هر دور، آن یارِ بد، آن خِسان،
به نامِ دروغین، ربودند، نشان.
ولی مردِ غیرت، به پاخاست، باز،
زِ کینِ اهورا، بزد ضربِ ساز.
از این داستان، عبرت آموز، بدان،
که مادر، وطن، نیست سودایِ آن.
اگر رنجِ دوران، اگر مال و زر،
به مادر نیاید، به کارِ پدر.
خیانت، همان مارِ اَندر نهان،
که خود نیز دَر آید، به دامِ گَران.
بِمیرد خِسان، زنده ماند، وطن،
که مادر بُوَد، تا ابد، در سخن.
بِخوان شاهنامه، ای نیکبخت،
که غیرت، بُوَد، راهِ پیروزبخت.
بدین سان، زِ تاریخ، بیاموز درس،
که چون و چرایِ وطن، بود و بس.
یعقوب پایمرد (زلقی✍️


