دوستت دارم و دانم تویی دشمنِ جانم
ز چه با دشمنِ جانم شدهام دوست، ندانم
زهر در کام منی، شهد به لبخند فریبم
چه کنم، بیتو نمانَد به دلِ خسته توانم
در ره عشق تو افتادم و خود باخبرم لیک
باز با پای گنه سوی تو هر دم بدوانم
من به شمشیر نگاهت همه را باختهام زود
تو بگو با چه توان کرد ز تو قطعِ عنانم
آه، در سینه بسوزد دلِ من، لیک نیاید
جز دعا نام تو هر لحظه به لبهای نهانم
✍️یعقوب پایمرد ✅ زَلَقی


