دست دادم تا بماند دستِ گرمِ مهربان،
سوختم اما ندیدی، سوختن شد داستان.
جان فدایت کردم و دل نهادم زیر پا،
تو گذشتی بینگه، سردتر از بادِ جان.
هرچه بودم، سایهای شد در چشمِ تو،
بیمحلی کردنت، شد داغ دل، سنگِ زمان.
من برایت از تن و جان سازِ اخلاص زدم،
لیک دیدم سردیِ چشمت به جایِ همزبان.
رفتی و ماند این دلِ عاشق میان دود و درد،
کاش میفهمیدی ای نامهربانِ ناگهان.
✍️یعقوب پایمرد ✅ زَلَقی


